همه جا از سوز سرمایی جان فرسا یخ زده است دندانهایمان را از شدت سرما به هم می ساییم نبض زمین به تپ وتپ افتاده است ابر سیاه نفرت بر زمین سایه انداخته است نا آفتابی می تابدو نه بارانی می بارد
وحشت در کوچه های شهر زوزه می کشد
نفرت در امتداد جاده ها پرسه می زند
زمین آخرین روزهای حیاتش را سپری می کند
جوانه های امید از خشکسالی در نطفه خفه شده اند
درخت محبت در همسایگی جویبار خشکیده ی عشق دارد جان می کند
جغد شوم بر روی شاخه های خشکیده ی درخت محبت جیغ می کشد
هیچ کس از خانه اش سر بیرون نمی کند تا بهار را جستجو کند گویی طاعونی نحس انتظار مرگ زمین را می کشد
زمین این پیر زجر کشیده ی هستی هنوز نفس می کشد
غباری سیاه فضای شهر را نقاشی کرده است
کلاغی بر گلدسته ی مسجد ویران شهر غار غار می کند
کرکسی به خوردن لاشه ی مرغ عشقی مشغول است
باد خود را به صورت درهای بسته ی خانه ها می زند شاید بتواند پناهی پیدا کند
ناگهان تو می آیی..........
تو می آیی.............
تو می آیی........
تو می آیی و ابر سیاه در زیر پرتو طلایی خورشید محم می شود
آواز عشق از گلدسته ی مسجد بر آستان شهر طنین انداز می شود
مرغ عشق سرمست به دنبال جفت خود پرواز می کند
درخت محبت جوانه می زند
نسیم از شانه های درخت بالا می رود
چشمه های امید از دامن زمین بیرون می آیند
آسمان آبی تر از همیشه می شود
عشق در نبض زمین به جنب و جوش می افتد.......................................
چگونه لحظه ی آمدنت را وصف کنم؟
ساده بگویم:
تو می آیی و.....